ماهی سیاه کوچولو..

مادر ماهی سیاه کوچولو گفت : « ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود ! دایم می گوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست ! چه حرف های گنده گنده ای ! »

همسایه گفت : « کوچولو ! ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای ؟! »

ماهی سیاه کوچولو گفت : « خانم ! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید . من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم .»

ماهی سیاه کوچولو / صمد بهرنگی

/ 3 نظر / 15 بازدید
آسیه

ازین کتابای کمونیستا میخونی؟؟؟[نیشخند][خنده]

آسیه(سراب)

گاهی واسه هرکسی ممکنه همین حس ماهی کوچولو پیش بیاد حداقل واسه من خیلی پیش اومده

کیارا

شیطان هر کاری کرد آدم سیب نخورد رو کرد به حوا و گفت: بخور واسه پوستت خوبه...