مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

سلام عزیزای دلممممممممممممم ببخشید خیلی دیر اومدم...

خیلی سرم شلوغهههههههه........

همسری فوق العادس همه چی عالیه...

زندگی عالیییییی توپپپپپپپپپپ اصن یه وضیییییی

الان تو بیمارستانم شیفت شبم...

شما خوبید؟؟؟

از این به بعد سعی میکنم زود به زود بیام...

24 تولد خواهر شوهرم بود خیلی خوش گذشت...

ممنونم که همیشه میاید و سر میزنید و منو از یاد نمی برید...

قلب


برچسب‌ها:
+ یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۳٠ ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط ُُS نظرات ()

درگیر انتخاب واحدم...

از شنبه کلاسام شرو میشه...شنبه تا 5شنبه !!!!!!!!!

سه روز اخر هفته کار آموزی...

واحدای تئوری این ترم تموم میشه...دو ترم بعد هم که کارورزی فقط...

اصن حوصله دانشگا رو ندارم....

++با نامزدم رابطم زیاد خوب نیست...

++اعصابم داغونه...

++دعام کنید...


برچسب‌ها:
+ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/۱۸ ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط ُُS نظرات ()

نتم چند روزی بود قط بود...درست شد خداروشکر...

دیروز رفتم خرید کردم...

یه بلوز..یه شلوار...یه اسپری...یه جف کفش...یه رژ خیلی خوشرنگ و یه پنکک...

امشب عروسی پسر داییمه ولی تو یه شهر دیگس...من و آجیم نرفتیم...

فردا بعد یه هفته میرم خونه همسری...خیلی ذوق دارم...قلب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزی که رفته بودیم آزمایش بدیم برای عقد ..تو کلاسی که گذاشته بودن یه زنه اومده بود...

سی سالش بود یه بچه 4 ساله داشت...برای سومین ازدواجش اومده بود با یه پسر 18 ساله!!!!!تعجب

دوماه پیش اومده بود همون آزمایشگاه با پسر عمش عقد کنه...

عقد کرده بودن یه ماه بعدش فهمیده بود پسره شیشه میکشه طلاق گرفته بود...

الانم داشت با پسر عموی 18 سالش عقد می کرد...

تصمیم داشتن دوماه بعد سریع بچه بیارنتعجب


برچسب‌ها:
+ چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٢ ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط ُُS نظرات ()

سلاممم سلامممممم......

امشب شیفت تشریف دارم...اورژانس نیرو کم داشت من برای 2 ساعت اومدم اینجا...

الات تو ICU اورژانسم...تنهام با سه تا مریض بد حال...

دارم مانیتورینگ اینارو چک میکنم یه وقت ایست قلبی شوکی چیزی دادن خبر بدم..

یکی از مریضا داره ناله میکنه...

نیم ساعته میگه خانوم جان خانوم جان آب بده 5 روزه آب نخوردم...

منم نمیدم آخه درجریان حالش نیستم که... یه وقت میمیره...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از 5شنبه که عقد کردیم خونه همسری اینا بودم تا امروز.....

وای خیلی خوش گذشت...

خانواده همسری عالی...منو خیلی دوست دارن منم دوسشون دارم...

دیشب با خانواده همسری و خانواده داییش و مامان بزرگش اینا رفتیم پارک آب و آتش ..خیلی خوب بود...

خلاصه بهتون بگم همه چیز عالیه....

عاشقتم همسرم...

 

+بعدا نوشت: آقا یکی از مریضام drip norepinephrin داره...یه دستگاهیه که نور اپی نفرینو دقیق با دوز تنظیم شده میده به مریض....نوراپی هم که فشارو میاره بالا...حالا این نوراپیش تموم شده فشارش یهو افتاد رو هشت..بعد یه 20 دقیقه دیگه رفت رو 16 ...خودشم داغونه هی حرف میزنه ولی من زبونشو نمی فهمم..نمیره؟؟استرس

 

 


برچسب‌ها:
+ یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٩ ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ُُS نظرات ()

الان ساعت 12 ظهره و 4 ساعت دیگه من به عقد آقای نامزد در میام...

دیروز رفتم آرایشگاه موهامم خورد کردم...

اونجا که بودم هوس کردم موهامو رنگ بذارم ...بمونه برای عید ان شا الله..

میگن سر عقد دعای عروس برآورده میشه...

من برای همتون دعا میکنم اون لحظه...

دعا میکنم خوشبخت بشید و سلامت...برای صبا خانوم و آقا بهنود ...مریم جون و امیر...مهشید جون و آقای ستاره...دعا میکنم به زودی به هم برسن...

برای بقیه هم دعا میکنم به آرزوهاتون برسین...

شما هم برام دعا کنید...دعا کنید زندگیم خوب باشه و خوشبخت بشم...

امروز برام یه روز خاص خواهد بود تا همیشه...93/6/6

چه خوبکه امروز ولادت حضرت معصومه هم هست...

جشن عقد موند برای مهر ماه که چهلم بابای زنداداشم رد بشه...

برای اون موقع یه کت و دامن خوشگل میخرم و آرایشگاه میرم و با همسر میریم آتلیه عکس میندازیم ان شا الله


برچسب‌ها:
+ پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦ ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط ُُS نظرات ()

سلام سلاممممممم

من اومدم با کلی خبرای خوب خوب!!! اصن نمیدونم از کجا شرو کنم...

خب بذارید از دیروز بگم تا برسیم به امروز...

دیروز نامزد اینا اومدن خونمون انگشتر نشون آوردن شام هم موندن...پدربزرگ و مادربزرگ نامزد هم اومده بودن...

این لباسو برای دیشب گرفتم که نامزد اینا اومدن...خیلی بهم میاد..


 

اینم پشتشه...

 

اینم از عکس انگشترم...من نرفتم برای خریدنش ...مادرشوهرم از مشهد خریده ...با سلیقه من اصن جور نیست ولی خب دیه چه کنیم...


امروز هم صبح نامزد اومد دنبالم رفتیم محضر نامه گرفتیم و رفتیم آزمایش دادیم...

از اون کلاسای قبل ازدواجم شرکت کردیم..

خداروشکر آزمایش اوکی بود...

بعدش دوباره رفتیم محضر و قرار عقدو برای پنج شنبه 4 بعد ظهر تعیین کردیم..

بعدش اومدیم خونه ما و ناهار خوردیم و نامزد یکم خوابید...

بعدظهر من و نامزد و بابا مامانم و آجیم رفتیم بازار طلا 15 خرداد حلقه خریدیم...

رینگ ساده برداشتیم خیلی شیک و کلاسیک...

حلقه نامزد رو پلاتین گرفتیم که همیشه دستش کنه...


بابام برام یه النگوی خیلی خوشگل خرید برای کادو عقد...

ممنونم خداجون...

 


برچسب‌ها:
+ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/٤ ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط ُُS نظرات ()

دیشب شیفت بودم اورژانس نیرو کم داشت من باید میرفتم اونجا...

وحشتناک بود فقط ساعت 1 تا 2 خوابیدم..

به شدت شلوغ بود تا صب سرپا بودم ....

مریضا همه بدحال...یه مرده رو تو پارک پیدا کرده بودن Over dose کرده بود تا صب تشنج میکرد..دست و پاشو بستن به تخت هوشیاری نداشت ..انقد تکون میخورد همه لباساش پاره شده بود...حالا من رفتم داروشو بزنم براش ..این تکون میخورد من سکته میزدم...

یکی بود از ارتفاع 13 متری افتاده بود پودر شده بود..سکته داشتیم تصادفی و...

بالاخره هرطور بود ساعت شد 7 صب و من از اورژانس اومدم بیرون رفتم بخش خودمون تو اتاق rest گرفتم خوابیدم (در حقیقت مُــــــردم) تا 11...بعد با نامزد رفتیم ناهار خوردیم و رفتیم براش کت و شلوار و کفش خریدیم...

کت و شلوار خیلی بهش میادخیال باطلقلب

+2شنبه نامزد اینا میان خونمون برام انگشتر میارن

+بابام میگه حالا فعلا عقد نکنید از اونور هم نامزد میگه حتما 5شنبه باید عقد کنیم خلاصه اعصاب نمونده برام...با بابام کلی بحث کردم ..دعا کنید همه چی درست شه بخدا سر درد دارم

+اینم من 3 نصفه شب درحال شیفت


برچسب‌ها:
+ شنبه ۱۳٩۳/٦/۱ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط ُُS نظرات ()